تبليغاتX
دلتنگي هاي يك خبرنگار خانه دار

دلتنگي هاي يك خبرنگار خانه دار

يادداشتهاي روزمره

 

دلم براي يك شعر ناب يك داستان بي نظير لك زده بود كه تو ايميلم با  آروزهاي شعرگونه ويكتورهوگو برخوردم كه دوستي برايم فرستاده بود :

برايت آرزو دارم دوستاني داشته باشي

از جمله دوستان بد و ناپايدار

برخي نادوست و برخي دوستدار

كه دستكم يكي در ميانشان

بي ترديد مورد اعتمادت باشد

 

و چون زندگي بدين گونه است

برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي

نه كم و نه زياد ، درست به اندازه

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد

كه دستكم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد

تا كه زياده به خودت غره نشوي

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي

نه خيلي غير ضروري

تا در لحظات سخت

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است

همين مفيد فايده بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:25  توسط رخساره   | 

 بهار خنده زد و ارغوان شكفت

در باغچه پاي پنجره گل داد ياس پير

داستانم دارد زيبا مي شود . طرحش شكل گرفته است . شخصيت هايش جلو چشمم رژه مي روند و مي خواهند سرنوشتشان را  همان طور كه جبر داستان  حكم مي كند به سرانجام برسانم . دوست دارم به قول " ساراماگو  " آن قدر شخصيت هاي داستان هايم زنده باشند و طبيعي به نظر برسند كه به جمعيت جهان اضافه شوند . دوست دارم چنين بشود اما بسيار سخت است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 12:40  توسط رخساره   | 

بهار خنده زد .

براي داستان بلندي كه چند ماهي است نوشتنش را شروع كرده ام يك پايان خوب نوشتم . شايد هم شروع  باشد . خوب است. نيرو بخش بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 15:57  توسط رخساره   | 

 

 

زمستان است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 11:25  توسط رخساره   |