دلم براي يك شعر ناب يك داستان بي نظير لك زده بود كه تو ايميلم با آروزهاي شعرگونه ويكتورهوگو برخوردم كه دوستي برايم فرستاده بود :
برايت آرزو دارم دوستاني داشته باشي
از جمله دوستان بد و ناپايدار
برخي نادوست و برخي دوستدار
كه دستكم يكي در ميانشان
بي ترديد مورد اعتمادت باشد
و چون زندگي بدين گونه است
برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي
نه كم و نه زياد ، درست به اندازه
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد
كه دستكم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد
تا كه زياده به خودت غره نشوي
و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي
نه خيلي غير ضروري
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد فايده بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
